تبلیغات

محکوم کردن توهین به پیامبر

سرگرمی و طنز
سرگرمی و طنز
ببب ...
پرتو
|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در یکشنبه 13 اسفند 1391 و ساعت 08:38 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

کاربردهای مختلف صرف فعل " مردن " در فرهنگ ما !! ...


برو بمیر : برو گمشو !
بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برایت : عاشقتم !
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !
مرده : بی حال !
مردنی : نحیف و لاغر !
مردم : خسته شدم!
من بمیرم ؟ : راست می گویی


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در شنبه 25 شهریور 1391 و ساعت 09:33 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نواع بله گفتن عروس خانم ها ...

عروس عادی: با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو میکنه.)

عروس لوس: بع……….له!

عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،…، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، … ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون ، … ، … (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله واسه همین دوباره از اول شروع میکنه به اجازه گرفتن … !)

عروس خارج رفته: با پرمیشن گریت ترهای فمیلی … اُ یس

عروس خجالتی: اوهوم

عروس پاچه ورمالیده: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره…. ( وضعیت داماد کاملا قابل پیش بینی است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، …، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، … ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلین مونرو، مرحوم مارلین دیتریش، مرحوم مغفور گری گوری پک و … آری می پذیرم که به پای این اتللوی خبیث بسوزم چو پروانه بر سر آتش …

عروس داش مشتی: با اجزه بروبکس مُجلی نیست من که پایه ام …

عروس زیادی مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین … اعوذ با… من شیطان رجیم یس و القرآن الحکیم …. الی آخر …. ( و در آخر ) نعم

عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله … چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال می پرسن ! … یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین … (اصولا این قوم فمنیست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و یه چیزی ازشون بپرسن … فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست می خوای بخواه نمی خوای هم به درک)


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در پنجشنبه 9 شهریور 1391 و ساعت 04:40 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نامه مادر غضنفر به غضنفر ...

غضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .

این نامه را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این غضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان. 

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

غضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم . 

پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.غضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش. قربانت..مادرت.راستی:غضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم...


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در چهارشنبه 4 مرداد 1391 و ساعت 03:15 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 4 مرداد 1391 ساعت 03:18 ب.ظ

ته عشق ...

دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.

پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»

پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟»

پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»

پیرمرد دوم: «پروانه؟»

پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در دوشنبه 2 مرداد 1391 و ساعت 06:50 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

اعتصاب در خانه ...

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن كه اعتصاب كنن و دیگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یك هفته نتیجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوی گفت:

به شوهرم گفتم كه من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور كارا دیگه بریدم. خودت یه فكری بكن من كه دیگه نیستم یعنی بریدم!

روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .



زن انگلیسی گفت:

من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم

لیست خرید و كاملا تهیه كرده بود ، خونه رو تمیز كرد و گفت كاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.



زن ایرانی گفت :

من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

شكر خدا روز چهارم یه كمی تونستم با چشم چپم ببینم

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در دوشنبه 2 مرداد 1391 و ساعت 06:07 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟ ...

زنی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. زن نفسش را در سینه حبس می کند.

دکتر به سمت او می رود. زن با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن زن شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.

.

.

.

.

.

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه زن می گذارد و میگوید: شوخی کردم... شوهرت همون اولش مُرد.


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در دوشنبه 26 دی 1390 و ساعت 09:56 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو ...

اولیــن امتحــان: سـلام استـاد عزیــز و محبــوبـم... نوشتـن ایـن نامه در برگـه ی امتحــان کاری است بـس دشــوار چــرا کـه ایــن نخستـین باری اسـت که از غـرورم چشــم پـوشیــدم و با کمـال شرمنــدگی درخواسـتـم را با شمـا مطــرح می کنــم. گویی چـراغ هـای خوشبـختـی ایـن عالـم یکی پـس از دیـگـری به رویـم خاموش شـده انـد.  راسـتش را بخـواهیـد موضـوع از ایــن قـرار است کـه دیشـب مـادرم دچــار حمـله ی شدید قلبـی شد و همان مـوقــع به ICU منتـقلش کردیم. دکتـرش اذعــان داشـت که دیـر او را به آنجـا رسانده ایـم و هیـچ امیــدی نیـسـت.  از زمـانی که ایـن جمله را شنیـدم حتی اسـمم را یادم رفتـه که چطــور بنـویسـم چه بـرسد به مطالب کتـاب و جـزوه برای ایـن امتحـان. از شمـا عاجــزانه اسـتدعـا می کنـم برای شادی روح مـادر مرحــومم هــم که شده، در حــــق این حقیــر مرحمـتی نمــوده و مـن را از ایـن درسِ شـیـریـن نیــاندازیــد. با تشکــر و عرض پـوزش از ایــن جسـارت.

  دومیــن امتحــان: سـلام استـاد بـزرگـوار... راستــش نـمی دانـم چـه بگـویم چــرا که ایـن اولیــن باری اسـت که در گوشـه ای از برگـه ی امتـحـان برای اســتـادی نـامه مـی نـویســم. عـرض شـود خدمـتتــان که مادربـزرگ عـزیزم همیــن دیـروز بعـد از 109 ســالگی، جـوانمـرگ شـد و دیده از جهـان فـرو بـست. هنـوز هم در خاطـرم هست که در لحـظات آخـر عمـرش مـدام نـام شمـا را زیر لـب زمـزمه می کرد (بس کـه پـیش او از شمـا تعـریف کرده بــودم!).  گرفتـاری برپـایی مجلس کفـن و دفـن و اینهـا هم اصلاً اجـازه نـداد که ذره ای خــودم را برای ایـن امتحـان آمـاده کنـم. خواهشمـندم در حــــق این حقیــر مرحمـتی نمــایـید و مـن را از ایـن درسِ دوست داشـتـنی نیــاندازیــد.

 سومیــن امتحــان: سلام اسـتاد گرامی... راستــش نـمی دانـم چـه بگـویـم چــرا که ایـن اولیــن باری اسـت که در گوشـه ای از برگـه ی امتـحـان، برای اســتـادی نـامه مـی نـویســم. مـدتی بود کـه از درد شـدید و کشــنـده در نـواحی فوقـانـی بدنـم رنـج می بـردم کـه این مسئلـه من را بر آن وا داشـت که بروم و آزمـایش سیـتـولـوژی بدهـم. همیـن دیروز نتیجـه اش آمــد و مشخص شـد که «سـرطان خـون» دارم. ایـن سرطان لعنتــی هم که اصلاً تـاب و تـوان برای آدم نــمی گـذارد تـا برای امتحـان آمـاده شود. پس لطفــاً در حــــق این حقیــر ِ عــاجـز مرحمـتی نمــاییـد و مـن را از ایـن درس نـیــاندازیــد.

برای دیدن بقیه امتحانات و نتیچه آنها روی ادامه مطلب کلیک کنید.



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در دوشنبه 19 دی 1390 و ساعت 09:20 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 09:28 ب.ظ

انتقام زن از شوهر خیانت کارش ...

یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!
داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانومه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
چشم‌های داروسازه چهارتا میشه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قواننیه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهندکرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانومه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.
داروسازه به عکسه نیگاه میکنه و میگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟؟!!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در سه شنبه 31 خرداد 1390 و ساعت 07:47 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نظر ...

سلام دوستان عزیز

امیدوارم که مطالب وبلاگ رو دوست داشته باشین

اگه اینطوریه لطفا ما رو از نوشتن چند کلمه ای از نظراتتان دریغ نفرمایید.

خوشحال می شیم   

 

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در شنبه 28 خرداد 1390 و ساعت 06:22 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

پاسخ چراهایی راجع به مردان - طنز ...

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟

به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

.

چرا مردها همیشه خوشحال هستند؟

چون آدم های بی خیال فقط می خندند

.

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟

زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

.

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟

خانم، چرا که آقا راه را گم می کند

.

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟

شما نمی توانید یک کلمه از ئرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

 

.

به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟

با استعداد

.

فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟

نرخ اوراق بهادار رشد می کند

.

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟

من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم

 

برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟

سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطئ ماهیتابه برسد

.

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟

"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

.

تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و

یک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی آن نصب کند

.

زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟

ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم

.

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟

زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

.

آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟

به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

 

چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟

دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

.

شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟

هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و ئحتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند

 

.

نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟

چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در سه شنبه 24 خرداد 1390 و ساعت 07:30 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 ساعت 07:34 ب.ظ

قصه ی چت ...

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش /  کمان ابرو  و  آن قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز  بعدش  وقت دیدار

رسید از راه ، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

دوستان گیرید درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت

دوستان گرامی نظر یادتون نره


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در چهارشنبه 19 آبان 1389 و ساعت 05:24 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

مهر مادری ...

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

 

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

 

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.

 

كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

 

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

 

اون هیچ جوابی نداد....

 

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

 

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

 

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

 

و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

 

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

 

 

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

 

مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

 

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

 

برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

 

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

 

همسایه ها گفتن كه اون مرده

 

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.

 

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

 

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

 

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

 

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

 

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

 

با همه عشق و علاقه من به تو

 

مادرت


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در سه شنبه 18 آبان 1389 و ساعت 07:18 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

حكایت سه شپش!(طنز) ...

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

 شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

 شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»

 شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»

 باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

 شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.

 ملک‌التجار به شپش گفت: «چه می‌خواهی پدر جان؟»

شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به یک مریضی صعب‌العلاجی دچار شده‌ام. حکیم گفته دوای درد من دو قورت و نیم از خون حضرت عالی است. لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیدم.»

ملک‌التجار سری از روی تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخیش، حیوونکی! پس تو هم با من همدردی؟ اتفاقا من هم کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بنشینم دم در حجره و با هزار بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.»

 شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب.

 شپش دوم رفت سر وقت میرزا مش حسن بیل زن. مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد. شپش با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمده‌ام برای صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن. قدری تقلا کرد و وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری چرا بی خود بفرما می‌زنی؟»

بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.

 شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمده‌ای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم می‌رویم آنجا، خون کسانی را که آمده‌اند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان می‌کنیم.»

 شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیل‌هایش می‌رفت به پایگاه انتقال خون.

 

آخرین خبر

با کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد که در واپسین لحظات سروده جهت درج و ثبت در تاریخ چاپ می‌شود:

 

بیهوده گشتیم در جهان و به نوبت

«ایدز» گرفتیم در ولایت غربت!

 

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمی‌نشیند درباره شپش‌ها افسانه بنویسد.

 قصه ما به سر رسید؛ کلاغه به خونه‌ش نرسید .


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در یکشنبه 16 آبان 1389 و ساعت 08:15 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

قرار مسافرت(طنز) ...

 

·        مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

·        منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: 

       من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراکن

·            شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه:

         زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

·        معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه:

      من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

·        پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه:

      معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

·        پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

·        منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه:

       ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

·        شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه:

      زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

·        معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:

     کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

·        پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه:

      راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

·        مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه :

        برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

 

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در شنبه 15 آبان 1389 و ساعت 07:08 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 15 آبان 1389 ساعت 07:19 ب.ظ

جوک جدید و با حال ...

دانشمندان تشخیص دادن علت ۹۹ درصد از بی وفایی ها

بی شارژیه

.

.

چنگال چیست !؟

وسیله ای بلاتکلیف بر سر سفره غضنفر اینا

.

.

حیف نان خیلی چاق بوده

جلو دوستاش می ره رو ترازو ، واسه اینکه ضایع نشه شکمش رو می ده تو

.

.

حیف نون داشته تو خیابون به یه دختر نگاه می کرده

یکی بهش میگه مگه تو خواهر و مادر نداری !؟

میگه چرا ، ولی به این خوشگلی نیستن!

.

.

مبانی کامپیوتر

آن بخش از یک سیستم را که می‌توان با چکش خرد کرد ، سخت‌افزار

و آن قسمت را که فقط می‌توان به آن فحش داد، نرم‌افزار می‌گویند.

 

(من خودم از این جوک بیشتر از همه خوشم اومد از وقتی فهمیدم چی به چیه همش معلم ها و استادها ازمون می پرسیدند سخت افزار و نرم افزار چیست ولی هیچ کدوم از تعریف ها انقدر باحال و نزدیک به واقعیت نبود نظر شما چیه؟)

.

.

یه روز ۴۰ تا کله رو با ۴۰ تا پاچه میندازن تو دیگ

از حیف نون می پرسن از کجا بدونیم کدوم پاچه مال کدوم کله است؟

حیف نون میگه

زیر پاهارو قلقلک میدیم، هر کله ای که خندید می فهمیم مال اون پاچه است

.

.

 

اگه خوابی بیدار شو، اگه بیداری بشین، اگه نشستی پاشو راه برو، اگه راه

میری بدو، اگه میدوی یه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرف من یه اس ام اس

برات اومده.

.

.  

قلب من، دل من، خون تو رگهای من، نفس من، جیگر من، خلاصه... همه وجودم درد

می‌كنه، باید برم دكتر ببینم چرا این طوری شدم

 

دوستان عزیز لطفا نظر یادتون نره بابا آخه ماها هم باید روحیه داشته باشیم تا بتونیم آپ کنیم یا نه

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در شنبه 15 آبان 1389 و ساعت 07:05 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

عشق واقعی ...

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

 

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

 

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

 

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

 

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

 

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

 

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

 

 

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

 

صدات گرم و خواستنیه،

 

همیشه بهم اهمیت میدی،

 

دوست داشتنی هستی،

 

با ملاحظه هستی،

 

بخاطر لبخندت،

 

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

 

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

 

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

 

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

 

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 

عشق دلیل میخواد؟

 

نه!معلومه که نه!!

 

پس من هنوز هم عاشقتم


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 14 آبان 1389 و ساعت 10:28 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

برادر ...

شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچون برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچون برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 14 آبان 1389 و ساعت 10:17 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

شقایق ...

بیا فرار کنیم .

این جمله ای بود که دخترک و پسرک بعد از مخالفت های خانواده هایشان برای ازدواج به هم گفتند.

دخترک فقط 17 سال داشت و پسرک چند سالی بزرگتر بود.

هر دو خانواده وضع مالی خوبی داشتند . پدر دختر روشنفکر واهل تجارت و پدر پسر مذهبی و  اهل سیاست.

با وجود مخالفت های خانواده تصمیم گرفتند عاشق بمانند.

 

-         کامران بیا با هم از این شهر بریم . بریم یه جایی که دست کسی بهمون نرسه . میریم یه جای دور . با هم زندگی میکنیم. در کنار هم..

-         ما کسی رو نداریم که حمایتمون کنه شقایق حتی اونفدر پول هم نداریم که بتونیم از اینجا بریم.

-         باید یه پولی جور کنیم. خوب ماشینت رو بفروش .

-         ماشین که به اسم من نیست شقایق مال پدرمه.

 

چند روزی گذشت. با هم رفته بودند به مهمونی یکی از فامیل های پدر دختر

 

-         وای کامران ببین این پیرزنه دختر عموی بابامه. میگن همیشه تو کیفش چند میلیون چک پول و کلی جواهرات داره .

-         یه پیرزن این همه پول رو میخواد چیکار کنه ؟! این که یه پاش لب گوره !

-         آره والا منم همین رو میگم کامی !

-         میگم اگه اینقدر که تو میگی توی کیفش پول داره چطوره کیفش رو بزنیم.

-         دیوونه شدی کامی آخه چطوری . اون منو میشناسه . گفتم که دختر عموی پدرمه.

-         تو به این کارا کاری نداشته باش . آدرسش رو در بیار.

 

روز بعد .

صدای زنگ در

 

-         کیه ؟

-         سلام . منم شقایق..

 

رفتن توی خونه . پیرزن متعجب بود که چطور دختری از فامیل به اون سری زده اون هم بعد سالها.

دور هم نشسته بودند. بعد از مدتی به پیرزن گفت که ما به پول احتیاج داریم.

میدونیم توی کیفت همیشه کلی پول و جواهرات همراه داشتی پس حتما توی خونه خیلی بیشتر هم داری.

پیرزن شوکه شده بود . انگار از شانس بد اونها اینباز پیرزن پول هاش رو توی خونه نگه نداشته بود . شایدم حرفهایی که در مورد کیف پیرزن میزدند شایعه یی بیش نبود.

درگیر شدند . پیرزن شروع به کمک خواستن کرد. فریاد کشید . اما فریادش دیری نپایید که به سکوت تبدیل شد. پسر چاقویی در قلب پیرزن فرو کرده بود .

 

-         چیکار کردی کامران کشتیش لعنتی!

-         مگه نمیبینی داشت همه همسایه ها رو خبر میکرد. چاره ای نداشتم . تازه من که نمیخواستم بکشمش.

-         ببین نفس میکشه ؟ شاید زنده باشه.

-         نه انگار مرده

-         مواظب باش لباست خونی نشه . زود باش بیا بریم.

-         بریم تا کسی ما رو ندیده.

 

سوار ماشین پسر شدند و رفتند. کسی اونها رو ندیده بود انگار شاهدی نبود.

 

-         نگه دار من برم خونه.

نگه داشت . دخترک به سمت خونه رفت . پسرک هم دور شد.

ناگهان چیزی یادش اومد . کیفم . کیفم کجاست

دخترک کیفش رو جا گذاشته بود پیش پیرزنی که دیگه نفس نمیکشید.

به خونه رفت . تلفن رو برداشت

-         کامران من کیفم رو جا گذاشتم. دیگه حتما همه فهمیدن. حتما پسر پیرزنه اومده خونه و تا حالا پلیس رو خبر کرده. میخوام به بابام بگم.

-         اگه بگی منو اعدام میکنن شقایق باز اگه کار تو بود اعدامت نمیکردن آخه زیر 18 سالی !

-         یعنی میگی چیکار کنم ؟ بگم کار منه ؟ باشه کامران باشه میگم کار من بود. باشه

-         اره شقایق تازه اون پیرزن لعنتی هم فامیل پدرته . پدرت میتونه رضایت بگیره

 

بخاطر عشقی که به پسر داشت  قتل رو به گردن گرفت. اما خانواده پیرزن رضایت ندادند. دادگاه حکم به قصاص داد.

دخترک ترسیده بود . دنیا براش سیاه شده بود . پسرک انگار براش مهم نبود که چه اتفاقی داره میوفته .دیگه حتی تو چشمای دخترک هم نگاه نمیکرد.

دخترک اعترافش رو پس گرفت .

اما انگار کسی نمی شنید.

پدر پسر با قاضی آشنایی داشت . قاضی هم صدای دخترک را نمیشنید.

پسر به لطف پدر فقط به چند سال حبس محکوم شد و دخترک به لطف قاضی به پای چوبه دار رفت.

و شقایق پرپر شد اما کسی فریادهایش را نشنید.

 

 

....................................................................................................................................

میگن این داستان واقعیه ولی من مطمون نیستم بازم شما به بزرگیه خودتون ببخشید كه مطلب بدون منبع موثقه


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 07:33 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 9 بهمن 1388 ساعت 07:41 ب.ظ

پیشرفت خانمها تا سال1530 ...

حوالی سال 1230 ه.ش::

مرد: دختره‌ء خیر ندیده! من تا نکشمت راحت نمیشم! اصلا” اگه نکشمت خودم کشته میشم!

زن: آقا ، حالا یه غلطی کرد! شما بگذر. نامحرم که تو خونه مون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!

 

 

مرد: بلند خندیده؟! این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه که درست تربیتش نکردی. نخیر نمیشه. باید بکشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایهء شما رو هیچوقت از سر ما کم نکنه.

 

نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌کشمت تا برات درس عبرت بشه!

یه بار که مردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی! تو غلط کردی! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! شکر خورد. دیگه از این شکرها نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت! تا نکشمت آروم نمیشم! خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بکشین!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره

 

 

یک قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن کمی زهر چشم و شکستن چند تا کاسه کوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زیر ننگ کنی؟ مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت کو؟! فاسد شدی برا من؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو کنترل کنین. خدای نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین!

مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه

 



حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه که: بله؟! میخواد بره سر کار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیاره تو خونه؟! پس من اینجا هویجم؟! مگه اینکه برای این بی آبرویی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. این بچه س نمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! چند روز دیگه یادش میره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ کنه

 

 

همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: کجا؟! می‌خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم متر هم پارچه نبردن و مثل جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می‌کنن!) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها!) بری بیرون؟! می‌کشمت! من ، تو رو ، می‌کشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید اکثرا”)

مرد: من اینطوری نیستم! این امروز که اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگیره!

زن: مرد خدا عمرت بده که درکش کردی!

 

 

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی که اومدم خواستگاری گفتم نمیخوام زنم این ریختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء این امل بازیها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاکم رو هم که برای مهریه به نامت کردم. حق طلاق رو هم که ازم گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری کنم؟!

زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت هم که برای کرایه تاکسی و خرج ناهارت و مهدکودک بچه و بنزین و جریمهء ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمون کم میشه هم بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من دارم با دوستام میرم باشگاه بولینگ! خدا سایه ت رو فعلا” رو سر ما نگه داره!

 

 

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم ، ماشین بی ماشین! همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات یه غلطی کرد! تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: عزیزم خدا نگهت داره که باباتو بخشیدی!

 

 

 

 

آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی که سبزی پاک میکنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره… میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست!

- حق با جمشیده… ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میکنن! تا وقتی خونهء بابامون هستیم که باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و توسری بخوریم!

- خدا کنه این حرکت به یه جایی برسه. میگن وکیل اون مرده که زیر کتکهای زنش جون داده به رای دادگاه که زنه رو تبرئه کرده اعتراض کرده! دمش گرم.

- آره… خب داشتم می گفتم… اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب ……..

در این هنگام به علت ورود خانم یکی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاک و علف هرزه قاطی سبزی ها کشیده میشه!

زن: زود باشین تمومش کنین دیگه! چقدر فس میزنین! اوی ، درست تمیز کن! من نمیدونم این سایهء لعنتی شما تا کی میخواد روی زندگی ما بمونه؟!

 

 


حوالی سال 1530 ه.ش:

رادیوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونهء مردها ، از این پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 07:18 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 10:03 ب.ظ

جوك سری چهارم ...

- غضنفر میره امتحان راهنمایی و رانندگی بده، ازش می‌پرسن: یه نیسان، یه اتوبوس، یه ماشین آتش نشانی و یه دوچرخه، سر یه چهارراه هستند، کدوم اول باید بره؟ عضنفر میگه: نیسان اول باید بره، بهش میگن خوب فکر کن! ماشین آتش نشانی در حال ماموریته! میگه: خوب نیسان اول باید بره! بهش میگن: یه کمی بیشتر فکر کن! غضنفر کلی فکر می‌کنه بعد میگه: اول ماشین آتش نشانی، بعد اتوبوس، بعد دوچرخه! میگن: پس نیسان چی شد؟ میگه: کجایی بابا، نیسانه همون اول گازشو گرفت رفت!

 

- در یک رستوران فرانسوی یک سفید پوست داشت سالاد میخورد، یک سیاه‌پوست آفریقایی وارد شد و سفارش جوجه داد و علاوه بر خود جوجه، تمام استخوانهاش را هم جوید! سفید پوست با تمسخر گفت: در کشور شما سگها چه غذایی می‌خورند؟ سیاه پوست با خونسردی جواب داد: معمولا سالاد!

 

- یه روز از غضنفر می پرسن آزادی بلند تره یا برج میلاد میگه آزادی؛ دوباره می پرسن می گه آزادی میگن چرا می‌گه چون آزادی پاهاش و باز کرده اگر ببنده بلندتره.

 

 

اصفهانیه به پسرش میگه: برو برای ناهار از خونه همسایه دو تا نون بگیر، پسره میره و برمی‌گرده میگه: بابا همسایه نون نداد، اصفهانیه شاكی می‌شه و میگه: اه اه، خاك بر سر خسیسش كنن، برو از توی یخچال خودمون دوتا نون بیار.

 

 

یكی از یه نفر ساعت میپرسه اونم می گه ساعت ۵
می گه ای بابا از صبح تا حالا از هر کی می پرسم یه چیز میگه !

 

به حیف نان میگن با ترجمه جمله بساز، میگه:‌ انتر جمعه كجا بودی؟
به حیف نان میگن با خرچنگ جمله بساز، میگه:‌ كره خر چنگ نزن!
به حیف نان میگن با مایلی كهن جمله بساز، میگه: مایلی كهنتو عوض كنم؟
به حیف نان میگن با اتوبوس جمله بساز میگه اتو بوس کردم لبم سوخت!
یه دفعه پلیس حیف نان رو میگیره بهش میگه کارت ماشین ، گواهینامه ، بیمه ..... حیف نان میگه باید با اینها جمله بسازم؟

 

یه روز یه مرده پشت موتور گازی نشسته بوده و هی از یه بنز جلو می‌زده... راننده بنز عصبانی می‌شه و میزنه كنار و به موتوری می‌گه: آقا تو چطور از من جلو میزدی؟ مرده میگه: ببخشید... كش شلوارم به آینه بغل شما گیر كرده بود!

 

از یه بسیجیه سوال میکنن : دو خط موازی چیه؟ میگه:دو خط موازی دو خطی هستند که 
هیچ گاه به هم نمیرسن مگر به دستور مقام معظم رهبری

 

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 

عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کنذ مغز را خالی می 
کند!!

 

میدونید بسیج مخفف چیه؟ " بنیاد سازمان دهی یک مشت جوجه

 

همین روزا میان دست گیرت می کنن دست بند به دست میان می برنت جزئیات جنایت 
هنوز مشخص نیست اما .....اثر انگشتت روی قلب شکـ..ستم مونده

 


جیگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگیم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بمیرم برات الهی !!!
بهتره دیگه از کنار آینه برم کنار

 

چاه مکن بهر کسی، خسته میشی....دیگ به دیگ چیزی نمی گه....شلوار مرد که دو تا  «
شد، حال می کنه....گر صبر کنی، زیر پات علف سبز می شه....صلاح مملکت خویش، رئیس جمهور داند.....جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه.....عیسی به کیش خود، موسی به بندر عباس....کوه به کوه می رسه، میّت رو زمین نمی مونه....آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن....

 

اگه معلم جغرافی بودم اسمتو رو بلند ترین قله ی دنیا می نوشتم اگه معلم ادبیات بودم  «
اسمتو تو تمام شعرام می آوردم اگه معلم شیمی بودم اسمتو در گروه حلال ترین محلول ها قرار می دادم اگر معلم زیست بودم قلبت رو از مهربون ترین قلبها می نوشتم ...

 

سال 2200 پسره از مامانش میپرسه مامان من چه جوری به دنیا اومدم. مامانش جواب  «
میده از اینترنت دانلودت کردم

 

از شمع یک چیز آموختم:ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم

 

به آخونده میگن در چه صورت بازی ورق مجاز میشه. آخوند:باسه شرط زیر:1- اسم شاه 
ولایت فقیه بشه 2-بی بی چادر سرش کنه3- سربازها عضو بسیج بشن

 

چند تا آدمن که تنشون میخاره 1.اونایی که چشمک میزنن ولی شماره نمیدن 2.اونایی 
که شماره میگیرن ولی زنگ نمیزنن 3.اونایی که حموم نمیرن 4.اونایی که آف‌ت رو واسه خودت میفرستن

 


همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره 
جلوی همه گریه کنه


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 11:19 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

جشن تولد دوست گلم ...

امروز  _18 دی_ جشن تولد یكی از دوستای گلم به اسم زهراست. از همین جا تولدشو بهش تبریك می گم.

بازم شادی و بوسه گلهای سرخ و میخک


         میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک


                      تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا


                                  وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما


                                              تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز


                                                                از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

اینم یه كیك خوشمزه برای زهرا جون خودم.


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 12:21 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 19 دی 1388 ساعت 01:26 ب.ظ

غصه نخور ...

ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره


دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره


ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن


همه که پر ترک ، مثل تو و من نمیشن


ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه


خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه


ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 02:42 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 15 دی 1388 ساعت 06:18 ب.ظ

جملات زیبا ...

 

کسی که به خدا عشق می ورزد چنان از عشق لذت میبرد چنان شاکر می شود که عشق سریز می گردد و به دیگران می رسد . عشق ناگزیر سو دیگران راه می یابد. اگر می خواهی با عشق زندگی کنی بایستی آن را با دیگران تقسیم کنی." تقدیم به عاشقان"

 

 

 

 

دوست ؛واژه است واژه ای كه از لب فرشته ها چكیده است دوست ؛ نامه است نامه ای كه از خدا رسیده است نامه ی خدا همیشه خواندنی ست توى دفتر فرشته ها واژه ى قشنگ دوست ماندنی است راستى ؛ دلت چه قدر آرزوی واژه ها‍ ی تازه داشت دوست گل ؛ گلت رسید واژه را كنار واژه كاشت واژه ها كتاب شد دوستت همان دعای توست آخرش دعا ی تو مستجاب شد.

 

 

 

دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سیاه رنگ باشه تا همه بدانندسیاه بخت از این دنیارفتم دوست دارم هنگام مرگ دستانم بیرون ازتابوت باشد تاهمه بداننددست خالی ازاین دنیا رفتم دوست دارم هنگام مرگ چشمانم بازباشد تا همه بدانندچشم انتظار ازاین دنیارفتم ودراخردوست دارم هنگام مرگ تكه یخی برتابوتم باشد تابه جای یاربی وفایم گریه كند.


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 02:37 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

چند نشانه خیانت یك مرد ...

متاسفانه پدیده نكوهیده خیانت در برخی از مردان مشاهده میشـود كه در نهایت موجبات تخریف روابط خـانـواده را فراهــم خواهـد آورد. در این قسمت به 10 نشانه خیانت در مردان اشاره می كنیم. این علائم ممكن است شروع قصه ای غم انگیز باشد پس سعی نماییـد حـواس خود را بیشتر جمع كنید.


افزایش ساعات کاری

بیشترشدن مدت زمانی که بقول او بدلیل اضافه کاری یا جلسه سر کار میماند یکی از نشانه های مهم است. این فرصت خوبی است برای ملاقات و قرارهای عاشقانه.



تفکر زیاد و خیره شدن

بتازگی زیاد توی فکر است، معمولا" به یک نقطه خیره میشود و در افکار خود فرو رفته، آیا مشکل کاری دارد؟ با کـسی دعوایـش شده؟ اگر نـه پـس از خـواب خـرگوشـی بیدار شوید.



کم حرفی و سرد مزاجی

یکی از نشانه ها این است که او دیگر در خانه حرف نمی زند و یا بسیار کم حرف شده است، با شما به سردی برخورد کرده و احساسات شما را بی معنی می انگارد و دیگر حرفهای عاشقانه نمیزند.



مخفی کردن موبایل و تلفنهایی بی جواب

موبایلش را هیچگاه از خودش دور نمیکند ،هنگام زنگ خوردن بسرعت سراغش رفته و به آرامی صحبت می کند. تلفنهای مشکوک و مزاحم زیاد شده است.




جبهه گیری و پرخاشگری

هنگامی که از او میپرسید "چرا دیر کردی؟" یا "چرا موبایلت خـامـوش بود؟" او با لحنی تند و چهره ای برافروخـته شـروع بـه توجـیه شـما می کـند و با اسـترس پاسخ سوال را می دهد. برای هر موضوع بی اهمیتی شروع به بهانه تراشی و تند خویی می کند.



"آنکه از حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟" هر قدر پاسخها با لحن آرامتر و منطقی تر بیان شوند، احساس صحیح بودن آنها بیشتر تقویت خواهد شد و بالاعکس.



احساس گناه و شرمندگی زیاد

او بدلیل گناهی که در مورد شما مرتکب شده احسـاس گـناه و عذاب وجدان می کند بنابراین وقتی هدیه ای به او می دهید و یا کار غیر منتظره ای برایش انجام می دهید، چهره اش منقلب شده و علائم شرمندگی در چهر ه اش موج خواهد زد.


تغییر شخصیت وشکل ظاهری

نوع لباس پوشیدن او تغییر می کند، جملات جدید بیان می کند، حرکات متفاوت از او سر می زند، ساعت خواب و بیداریش تغییر می کند، غذاهای جدیدی طلب می کند. بـیـشتر حـمام مـی رود، مـوهای خـود را بـرخـلاف گـذشـتـه حـالـت داده و آغـشتـه بـه ژل می نماید.

او می خواهد مطابق با میل دیگری رفتار کند، لباس بپوشد، حرف بزند، غذا بخورد و ...


افزایش ناگهانی ساعت کاری در اینترنت

امروزه اینترنت و اسلحه بسیار قوی آن یعنی "چت" وسیله ای مطمئن و امن برای رد و بدل حرفهای عاشقانه و الـبته درد دل های شبـانه بــرای عشـاق تازه بـهـم رسیده و یا نرسیده تلقی می گردد. گـذراندن سـاعتهای متـمادی شـوهرتان را در جـلـوی کامپیوتر بحساب انجام کارهای اداری و استفاده عـلمـی او از کامـپـیوتر نـگذارید و کمـی بیـشتر حواستان را جمع نمایید.



نتیجه: گرچه نـشـانه های ذکر شـده به هیـچ عنـوان دلیـل قطعی برای خیانت مردان محسوب نمیگردد، دانستن آنها برای پیشگیری از خیانت پیش از وقوع مفید می باشد. فضای خانواده خود را با صداقت و صمیمیت گرمتر و جذاب تر نمایید.


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 02:34 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

قصه آدم ...

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخ تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاش تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه دیگه... خدا گف... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دس کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخ رو زمین و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرف. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید.

چرخید و چرخید.

آسمون رعد زد و برق زد.

دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشید روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.

پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سینشو چسبوند به سینه آدم.

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.

آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاریم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

                                                                            حمید سلطان آبادی


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 02:30 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

كوچه (فریدون مشیری) ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم،

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

من ، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام،

بخت، خندان و ،زمان رام.

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه، دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید، تو به من گفتی:"از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن!

آب، آیینه ی عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر، سفر كن!"

با تو گفتم:"حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!"

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم،

حذر از عشق ندانم،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق، ناله تلخی زد و بگریخت...

ماه بر عشق تو خندید.

اشك در چشم تو لرزید،

یادم آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه كشیدم،

نگسستم، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم...!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...!

 

                                              فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در چهارشنبه 25 آذر 1388 و ساعت 04:26 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

وصیت نامه ...

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جا برای جسدم باشد .


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در سه شنبه 24 آذر 1388 و ساعت 05:38 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در یکشنبه 7 اسفند 1390 ساعت 11:19 ب.ظ

صفات دانشجویان در كشورهای مختلف ...

 

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه  بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

 کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند!  عاشق عبارت آ« خسته نباشیدآ» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!

 


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در سه شنبه 24 آذر 1388 و ساعت 05:35 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

آدمك ...
 

آدمــک اخـر دنـیــاسـت بخـند

آدمک عشق همین جاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخـی کاغـذی مـاسـت بخند

آدمک خر نشوی گـریـه کـنی

کـل دنـیـا سـراب اسـت بـخـند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بـه خدا مثـل تو تنهاست بخند


|+| نوشته شده توسط مینا - آشنای بهشت در شنبه 21 آذر 1388 و ساعت 04:30 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ ببب
+ کاربردهای مختلف صرف فعل " مردن " در فرهنگ ما !!
+ نواع بله گفتن عروس خانم ها
+ نامه مادر غضنفر به غضنفر
+ ته عشق
+ اعتصاب در خانه
+ چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟
+ پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو
+ انتقام زن از شوهر خیانت کارش
+ نظر
+ پاسخ چراهایی راجع به مردان - طنز
+ قصه ی چت
+ مهر مادری
+ حكایت سه شپش!(طنز)
+ قرار مسافرت(طنز)
+ جوک جدید و با حال
+ عشق واقعی
+ برادر
+ شقایق
+ پیشرفت خانمها تا سال1530
+ جوك سری چهارم
+ جشن تولد دوست گلم
+ غصه نخور
+ جملات زیبا
+ چند نشانه خیانت یك مرد
+ قصه آدم
+ كوچه (فریدون مشیری)
+ وصیت نامه
+ صفات دانشجویان در كشورهای مختلف
+ آدمك
صفحات :
1 2 3

log
کد ماوس