تبلیغات
سرگرمی و طنز - مطالب هفته دوم بهمن 1388
سرگرمی و طنز
شقایق ...

بیا فرار کنیم .

این جمله ای بود که دخترک و پسرک بعد از مخالفت های خانواده هایشان برای ازدواج به هم گفتند.

دخترک فقط 17 سال داشت و پسرک چند سالی بزرگتر بود.

هر دو خانواده وضع مالی خوبی داشتند . پدر دختر روشنفکر واهل تجارت و پدر پسر مذهبی و  اهل سیاست.

با وجود مخالفت های خانواده تصمیم گرفتند عاشق بمانند.

 

-         کامران بیا با هم از این شهر بریم . بریم یه جایی که دست کسی بهمون نرسه . میریم یه جای دور . با هم زندگی میکنیم. در کنار هم..

-         ما کسی رو نداریم که حمایتمون کنه شقایق حتی اونفدر پول هم نداریم که بتونیم از اینجا بریم.

-         باید یه پولی جور کنیم. خوب ماشینت رو بفروش .

-         ماشین که به اسم من نیست شقایق مال پدرمه.

 

چند روزی گذشت. با هم رفته بودند به مهمونی یکی از فامیل های پدر دختر

 

-         وای کامران ببین این پیرزنه دختر عموی بابامه. میگن همیشه تو کیفش چند میلیون چک پول و کلی جواهرات داره .

-         یه پیرزن این همه پول رو میخواد چیکار کنه ؟! این که یه پاش لب گوره !

-         آره والا منم همین رو میگم کامی !

-         میگم اگه اینقدر که تو میگی توی کیفش پول داره چطوره کیفش رو بزنیم.

-         دیوونه شدی کامی آخه چطوری . اون منو میشناسه . گفتم که دختر عموی پدرمه.

-         تو به این کارا کاری نداشته باش . آدرسش رو در بیار.

 

روز بعد .

صدای زنگ در

 

-         کیه ؟

-         سلام . منم شقایق..

 

رفتن توی خونه . پیرزن متعجب بود که چطور دختری از فامیل به اون سری زده اون هم بعد سالها.

دور هم نشسته بودند. بعد از مدتی به پیرزن گفت که ما به پول احتیاج داریم.

میدونیم توی کیفت همیشه کلی پول و جواهرات همراه داشتی پس حتما توی خونه خیلی بیشتر هم داری.

پیرزن شوکه شده بود . انگار از شانس بد اونها اینباز پیرزن پول هاش رو توی خونه نگه نداشته بود . شایدم حرفهایی که در مورد کیف پیرزن میزدند شایعه یی بیش نبود.

درگیر شدند . پیرزن شروع به کمک خواستن کرد. فریاد کشید . اما فریادش دیری نپایید که به سکوت تبدیل شد. پسر چاقویی در قلب پیرزن فرو کرده بود .

 

-         چیکار کردی کامران کشتیش لعنتی!

-         مگه نمیبینی داشت همه همسایه ها رو خبر میکرد. چاره ای نداشتم . تازه من که نمیخواستم بکشمش.

-         ببین نفس میکشه ؟ شاید زنده باشه.

-         نه انگار مرده

-         مواظب باش لباست خونی نشه . زود باش بیا بریم.

-         بریم تا کسی ما رو ندیده.

 

سوار ماشین پسر شدند و رفتند. کسی اونها رو ندیده بود انگار شاهدی نبود.

 

-         نگه دار من برم خونه.

نگه داشت . دخترک به سمت خونه رفت . پسرک هم دور شد.

ناگهان چیزی یادش اومد . کیفم . کیفم کجاست

دخترک کیفش رو جا گذاشته بود پیش پیرزنی که دیگه نفس نمیکشید.

به خونه رفت . تلفن رو برداشت

-         کامران من کیفم رو جا گذاشتم. دیگه حتما همه فهمیدن. حتما پسر پیرزنه اومده خونه و تا حالا پلیس رو خبر کرده. میخوام به بابام بگم.

-         اگه بگی منو اعدام میکنن شقایق باز اگه کار تو بود اعدامت نمیکردن آخه زیر 18 سالی !

-         یعنی میگی چیکار کنم ؟ بگم کار منه ؟ باشه کامران باشه میگم کار من بود. باشه

-         اره شقایق تازه اون پیرزن لعنتی هم فامیل پدرته . پدرت میتونه رضایت بگیره

 

بخاطر عشقی که به پسر داشت  قتل رو به گردن گرفت. اما خانواده پیرزن رضایت ندادند. دادگاه حکم به قصاص داد.

دخترک ترسیده بود . دنیا براش سیاه شده بود . پسرک انگار براش مهم نبود که چه اتفاقی داره میوفته .دیگه حتی تو چشمای دخترک هم نگاه نمیکرد.

دخترک اعترافش رو پس گرفت .

اما انگار کسی نمی شنید.

پدر پسر با قاضی آشنایی داشت . قاضی هم صدای دخترک را نمیشنید.

پسر به لطف پدر فقط به چند سال حبس محکوم شد و دخترک به لطف قاضی به پای چوبه دار رفت.

و شقایق پرپر شد اما کسی فریادهایش را نشنید.

 

 

....................................................................................................................................

میگن این داستان واقعیه ولی من مطمون نیستم بازم شما به بزرگیه خودتون ببخشید كه مطلب بدون منبع موثقه


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 07:33 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 9 بهمن 1388 ساعت 07:41 ب.ظ

پیشرفت خانمها تا سال1530 ...

حوالی سال 1230 ه.ش::

مرد: دختره‌ء خیر ندیده! من تا نکشمت راحت نمیشم! اصلا” اگه نکشمت خودم کشته میشم!

زن: آقا ، حالا یه غلطی کرد! شما بگذر. نامحرم که تو خونه مون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده!

 

 

مرد: بلند خندیده؟! این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه که درست تربیتش نکردی. نخیر نمیشه. باید بکشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایهء شما رو هیچوقت از سر ما کم نکنه.

 

نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌کشمت تا برات درس عبرت بشه!

یه بار که مردی دیگه جرات نمی‌کنی از این حرفا بزنی! تو غلط کردی! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! شکر خورد. دیگه از این شکرها نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌کنه طرف دخترش): من باید بکشمت! تا نکشمت آروم نمیشم! خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می‌کشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بکشین!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره

 

 

یک قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن کمی زهر چشم و شکستن چند تا کاسه کوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زیر ننگ کنی؟ مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت کو؟! فاسد شدی برا من؟ شیکمتو سورفه (سفره) می‌کنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو کنترل کنین. خدای نکرده یه وخ (وقت) سکته می‌کنین!

مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینو امشب نکشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه

 



حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه که: بله؟! میخواد بره سر کار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیاره تو خونه؟! پس من اینجا هویجم؟! مگه اینکه برای این بی آبرویی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. این بچه س نمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! چند روز دیگه یادش میره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ کنه

 

 

همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: کجا؟! می‌خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم متر هم پارچه نبردن و مثل جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می‌کنن!) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها!) بری بیرون؟! می‌کشمت! من ، تو رو ، می‌کشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید اکثرا”)

مرد: من اینطوری نیستم! این امروز که اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگیره!

زن: مرد خدا عمرت بده که درکش کردی!

 

 

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی که اومدم خواستگاری گفتم نمیخوام زنم این ریختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء این امل بازیها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاکم رو هم که برای مهریه به نامت کردم. حق طلاق رو هم که ازم گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری کنم؟!

زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت هم که برای کرایه تاکسی و خرج ناهارت و مهدکودک بچه و بنزین و جریمهء ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمون کم میشه هم بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من دارم با دوستام میرم باشگاه بولینگ! خدا سایه ت رو فعلا” رو سر ما نگه داره!

 

 

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم ، ماشین بی ماشین! همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات یه غلطی کرد! تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می‌پره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده دیگه از این حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: عزیزم خدا نگهت داره که باباتو بخشیدی!

 

 

 

 

آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی که سبزی پاک میکنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره… میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست!

- حق با جمشیده… ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میکنن! تا وقتی خونهء بابامون هستیم که باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و توسری بخوریم!

- خدا کنه این حرکت به یه جایی برسه. میگن وکیل اون مرده که زیر کتکهای زنش جون داده به رای دادگاه که زنه رو تبرئه کرده اعتراض کرده! دمش گرم.

- آره… خب داشتم می گفتم… اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب ……..

در این هنگام به علت ورود خانم یکی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاک و علف هرزه قاطی سبزی ها کشیده میشه!

زن: زود باشین تمومش کنین دیگه! چقدر فس میزنین! اوی ، درست تمیز کن! من نمیدونم این سایهء لعنتی شما تا کی میخواد روی زندگی ما بمونه؟!

 

 


حوالی سال 1530 ه.ش:

رادیوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونهء مردها ، از این پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!

 


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 07:18 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 10:03 ب.ظ

جوك سری چهارم ...

- غضنفر میره امتحان راهنمایی و رانندگی بده، ازش می‌پرسن: یه نیسان، یه اتوبوس، یه ماشین آتش نشانی و یه دوچرخه، سر یه چهارراه هستند، کدوم اول باید بره؟ عضنفر میگه: نیسان اول باید بره، بهش میگن خوب فکر کن! ماشین آتش نشانی در حال ماموریته! میگه: خوب نیسان اول باید بره! بهش میگن: یه کمی بیشتر فکر کن! غضنفر کلی فکر می‌کنه بعد میگه: اول ماشین آتش نشانی، بعد اتوبوس، بعد دوچرخه! میگن: پس نیسان چی شد؟ میگه: کجایی بابا، نیسانه همون اول گازشو گرفت رفت!

 

- در یک رستوران فرانسوی یک سفید پوست داشت سالاد میخورد، یک سیاه‌پوست آفریقایی وارد شد و سفارش جوجه داد و علاوه بر خود جوجه، تمام استخوانهاش را هم جوید! سفید پوست با تمسخر گفت: در کشور شما سگها چه غذایی می‌خورند؟ سیاه پوست با خونسردی جواب داد: معمولا سالاد!

 

- یه روز از غضنفر می پرسن آزادی بلند تره یا برج میلاد میگه آزادی؛ دوباره می پرسن می گه آزادی میگن چرا می‌گه چون آزادی پاهاش و باز کرده اگر ببنده بلندتره.

 

 

اصفهانیه به پسرش میگه: برو برای ناهار از خونه همسایه دو تا نون بگیر، پسره میره و برمی‌گرده میگه: بابا همسایه نون نداد، اصفهانیه شاكی می‌شه و میگه: اه اه، خاك بر سر خسیسش كنن، برو از توی یخچال خودمون دوتا نون بیار.

 

 

یكی از یه نفر ساعت میپرسه اونم می گه ساعت ۵
می گه ای بابا از صبح تا حالا از هر کی می پرسم یه چیز میگه !

 

به حیف نان میگن با ترجمه جمله بساز، میگه:‌ انتر جمعه كجا بودی؟
به حیف نان میگن با خرچنگ جمله بساز، میگه:‌ كره خر چنگ نزن!
به حیف نان میگن با مایلی كهن جمله بساز، میگه: مایلی كهنتو عوض كنم؟
به حیف نان میگن با اتوبوس جمله بساز میگه اتو بوس کردم لبم سوخت!
یه دفعه پلیس حیف نان رو میگیره بهش میگه کارت ماشین ، گواهینامه ، بیمه ..... حیف نان میگه باید با اینها جمله بسازم؟

 

یه روز یه مرده پشت موتور گازی نشسته بوده و هی از یه بنز جلو می‌زده... راننده بنز عصبانی می‌شه و میزنه كنار و به موتوری می‌گه: آقا تو چطور از من جلو میزدی؟ مرده میگه: ببخشید... كش شلوارم به آینه بغل شما گیر كرده بود!

 

از یه بسیجیه سوال میکنن : دو خط موازی چیه؟ میگه:دو خط موازی دو خطی هستند که 
هیچ گاه به هم نمیرسن مگر به دستور مقام معظم رهبری

 

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 

عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کنذ مغز را خالی می 
کند!!

 

میدونید بسیج مخفف چیه؟ " بنیاد سازمان دهی یک مشت جوجه

 

همین روزا میان دست گیرت می کنن دست بند به دست میان می برنت جزئیات جنایت 
هنوز مشخص نیست اما .....اثر انگشتت روی قلب شکـ..ستم مونده

 


جیگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگیم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بمیرم برات الهی !!!
بهتره دیگه از کنار آینه برم کنار

 

چاه مکن بهر کسی، خسته میشی....دیگ به دیگ چیزی نمی گه....شلوار مرد که دو تا  «
شد، حال می کنه....گر صبر کنی، زیر پات علف سبز می شه....صلاح مملکت خویش، رئیس جمهور داند.....جوجه رو هروقت بشمری جیک جیک می کنه.....عیسی به کیش خود، موسی به بندر عباس....کوه به کوه می رسه، میّت رو زمین نمی مونه....آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن....

 

اگه معلم جغرافی بودم اسمتو رو بلند ترین قله ی دنیا می نوشتم اگه معلم ادبیات بودم  «
اسمتو تو تمام شعرام می آوردم اگه معلم شیمی بودم اسمتو در گروه حلال ترین محلول ها قرار می دادم اگر معلم زیست بودم قلبت رو از مهربون ترین قلبها می نوشتم ...

 

سال 2200 پسره از مامانش میپرسه مامان من چه جوری به دنیا اومدم. مامانش جواب  «
میده از اینترنت دانلودت کردم

 

از شمع یک چیز آموختم:ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم

 

به آخونده میگن در چه صورت بازی ورق مجاز میشه. آخوند:باسه شرط زیر:1- اسم شاه 
ولایت فقیه بشه 2-بی بی چادر سرش کنه3- سربازها عضو بسیج بشن

 

چند تا آدمن که تنشون میخاره 1.اونایی که چشمک میزنن ولی شماره نمیدن 2.اونایی 
که شماره میگیرن ولی زنگ نمیزنن 3.اونایی که حموم نمیرن 4.اونایی که آف‌ت رو واسه خودت میفرستن

 


همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره 
جلوی همه گریه کنه


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در جمعه 9 بهمن 1388 و ساعت 11:19 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟
+ پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو
+ انتقام زن از شوهر خیانت کارش
+ نظر
+ پاسخ چراهایی راجع به مردان - طنز
+ قصه ی چت
+ مهر مادری
+ حكایت سه شپش!(طنز)
+ قرار مسافرت(طنز)
+ جوک جدید و با حال
+ عشق واقعی
+ برادر
+ شقایق
+ پیشرفت خانمها تا سال1530
+ جوك سری چهارم
+ جشن تولد دوست گلم
+ غصه نخور
+ جملات زیبا
+ چند نشانه خیانت یك مرد
+ قصه آدم
+ كوچه (فریدون مشیری)
+ وصیت نامه
+ صفات دانشجویان در كشورهای مختلف
+ آدمك
+ از خود گذشتگی
+ رویایی
+ زندگی برنامه نویسان
+ نامه ای به خدا
+ ماجراهای حسنی و دوستانش
+ تفاوت زنان و مردان
صفحات :

log
کد ماوس