| منوی اصلی
پست الكترونیک خانگی سازی اضافه به علاقه مندیها تماس با مدیر سایت لوگوی من
![]() نویسندگان
موضوعات
آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1390 (1)
هفته سوم دی 1390 (1) هفته چهارم خرداد 1390 (3) هفته اول اسفند 1389 (1) هفته سوم آبان 1389 (5) هفته دوم آبان 1389 (3) هفته دوم بهمن 1388 (4) هفته چهارم دی 1388 (1) هفته سوم دی 1388 (1) هفته چهارم آذر 1388 (8) هفته سوم آذر 1388 (21) هفته دوم آذر 1388 (6) هفته اول آذر 1388 (9) هفته چهارم آبان 1388 (8) هفته سوم آبان 1388 (6) لینکستان
ܓܨOoOoOoO==>ŁŐVEܓܨ
همه چیز از همه جا پاتوق 98 اس ام اس و پیامک اتاق شماره 18 اس ام اس و جوک فروشگاه کارت شارژ **فروشگاه سون مارکت** **+++ نگاه مثبت به زندگی +++** طنز، دانلود، بیوگرافی معرفی سخت افزارهای كامپیوتر برترین کلیپ های موبایل جدیدترین ترفند های موبایل و اینترنت دانلود آزاد با 3erbit هر چیزی كه بخوای شب شعر ((فزولی همه جانبه)) بهترین سایت دانلود طراحی قالب های بلا گفا پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ اخبار ایران اخبار ICT تفریحات اینترنتی تالارهای گفتگو
لینکدونی
خرید پستی شال محرم (-)
کارت شارژ ایرانسل, همراه اول با جوایز (-) فروش آنلاین کارت شارژ با جوایز (-) بزرگترین طراح قالب وبلاگ (-) "ترفند ایرانسل،همراه اول،تالیا،موبایل،کلیپ" (-) آرشیو لینکدونی لوگوی دوستان
آمار وبلاگ
امروز :
افراد آنلاین : نفر بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل مطالب : كل نظر ها : ایجاد صفحه : - ثانیه
|
سرگرمی و طنز
عشق واقعی ...
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه که نه!! پس من هنوز هم عاشقتم |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در جمعه 14 آبان 1389 و ساعت 10:28 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -
برادر ...
شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچون برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد: " ای كاش من هم یك همچون برادری بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟" "اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟" پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید." پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد : " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی." پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در جمعه 14 آبان 1389 و ساعت 10:17 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -
نوشته های پیشین
+ چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟
+ پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو + انتقام زن از شوهر خیانت کارش + نظر + پاسخ چراهایی راجع به مردان - طنز + قصه ی چت + مهر مادری + حكایت سه شپش!(طنز) + قرار مسافرت(طنز) + جوک جدید و با حال + عشق واقعی + برادر + شقایق + پیشرفت خانمها تا سال1530 + جوك سری چهارم + جشن تولد دوست گلم + غصه نخور + جملات زیبا + چند نشانه خیانت یك مرد + قصه آدم + كوچه (فریدون مشیری) + وصیت نامه + صفات دانشجویان در كشورهای مختلف + آدمك + از خود گذشتگی + رویایی + زندگی برنامه نویسان + نامه ای به خدا + ماجراهای حسنی و دوستانش + تفاوت زنان و مردان صفحات :
|