تبلیغات
سرگرمی و طنز - مطالب هفته سوم آبان 1389
سرگرمی و طنز
قصه ی چت ...

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش /  کمان ابرو  و  آن قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز  بعدش  وقت دیدار

رسید از راه ، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

دوستان گیرید درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت

دوستان گرامی نظر یادتون نره


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در چهارشنبه 19 آبان 1389 و ساعت 05:24 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

مهر مادری ...

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

 

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

 

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.

 

كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

 

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

 

اون هیچ جوابی نداد....

 

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

 

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

 

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

 

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

 

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

 

و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

 

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

 

 

اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

 

مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

 

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

 

برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

 

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

 

همسایه ها گفتن كه اون مرده

 

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.

 

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

 

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

 

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

 

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

 

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

 

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

 

با همه عشق و علاقه من به تو

 

مادرت


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در سه شنبه 18 آبان 1389 و ساعت 07:18 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

حكایت سه شپش!(طنز) ...

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور می‌توانند از این وضعیت خلاص شوند.

شپش اول گفت: «همه‌ی بدبختی ما از این است که حوزه‌ی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزه‌ی کارشان را مشخص کنند.

 شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

 شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.»

 شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.»

 باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند.

 شپش اول مستقیما رفت به خانه‌ی ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره.

 ملک‌التجار به شپش گفت: «چه می‌خواهی پدر جان؟»

شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به یک مریضی صعب‌العلاجی دچار شده‌ام. حکیم گفته دوای درد من دو قورت و نیم از خون حضرت عالی است. لذا جهت خون خوری استعلاجی خدمت رسیدم.»

ملک‌التجار سری از روی تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخیش، حیوونکی! پس تو هم با من همدردی؟ اتفاقا من هم کم خونی دارم و به همین خاطر مجبورم با این حال مریض بنشینم دم در حجره و با هزار بدبختی خون مردم را توی شیشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزی‌ات را جای دیگری حواله کند.»

 شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب.

 شپش دوم رفت سر وقت میرزا مش حسن بیل زن. مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد. شپش با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمده‌ام برای صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن. قدری تقلا کرد و وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری چرا بی خود بفرما می‌زنی؟»

بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروری و در حال حاضر مشغول ترک است.

 شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌هایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمده‌ای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم می‌رویم آنجا، خون کسانی را که آمده‌اند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان می‌کنیم.»

 شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیل‌هایش می‌رفت به پایگاه انتقال خون.

 

آخرین خبر

با کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده یاد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می‌رساند. آخرین بیت شعری از آن زنده یاد که در واپسین لحظات سروده جهت درج و ثبت در تاریخ چاپ می‌شود:

 

بیهوده گشتیم در جهان و به نوبت

«ایدز» گرفتیم در ولایت غربت!

 

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمی‌نشیند درباره شپش‌ها افسانه بنویسد.

 قصه ما به سر رسید؛ کلاغه به خونه‌ش نرسید .


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در یکشنبه 16 آبان 1389 و ساعت 08:15 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

قرار مسافرت(طنز) ...

 

·        مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

·        منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: 

       من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراکن

·            شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه:

         زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

·        معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه:

      من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

·        پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه:

      معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

·        پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

·        منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه:

       ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

·        شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه:

      زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

·        معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:

     کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

·        پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه:

      راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

·        مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه :

        برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

 

 


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در شنبه 15 آبان 1389 و ساعت 07:08 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 15 آبان 1389 ساعت 07:19 ب.ظ

جوک جدید و با حال ...

دانشمندان تشخیص دادن علت ۹۹ درصد از بی وفایی ها

بی شارژیه

.

.

چنگال چیست !؟

وسیله ای بلاتکلیف بر سر سفره غضنفر اینا

.

.

حیف نان خیلی چاق بوده

جلو دوستاش می ره رو ترازو ، واسه اینکه ضایع نشه شکمش رو می ده تو

.

.

حیف نون داشته تو خیابون به یه دختر نگاه می کرده

یکی بهش میگه مگه تو خواهر و مادر نداری !؟

میگه چرا ، ولی به این خوشگلی نیستن!

.

.

مبانی کامپیوتر

آن بخش از یک سیستم را که می‌توان با چکش خرد کرد ، سخت‌افزار

و آن قسمت را که فقط می‌توان به آن فحش داد، نرم‌افزار می‌گویند.

 

(من خودم از این جوک بیشتر از همه خوشم اومد از وقتی فهمیدم چی به چیه همش معلم ها و استادها ازمون می پرسیدند سخت افزار و نرم افزار چیست ولی هیچ کدوم از تعریف ها انقدر باحال و نزدیک به واقعیت نبود نظر شما چیه؟)

.

.

یه روز ۴۰ تا کله رو با ۴۰ تا پاچه میندازن تو دیگ

از حیف نون می پرسن از کجا بدونیم کدوم پاچه مال کدوم کله است؟

حیف نون میگه

زیر پاهارو قلقلک میدیم، هر کله ای که خندید می فهمیم مال اون پاچه است

.

.

 

اگه خوابی بیدار شو، اگه بیداری بشین، اگه نشستی پاشو راه برو، اگه راه

میری بدو، اگه میدوی یه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرف من یه اس ام اس

برات اومده.

.

.  

قلب من، دل من، خون تو رگهای من، نفس من، جیگر من، خلاصه... همه وجودم درد

می‌كنه، باید برم دكتر ببینم چرا این طوری شدم

 

دوستان عزیز لطفا نظر یادتون نره بابا آخه ماها هم باید روحیه داشته باشیم تا بتونیم آپ کنیم یا نه

 


|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در شنبه 15 آبان 1389 و ساعت 07:05 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟
+ پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو
+ انتقام زن از شوهر خیانت کارش
+ نظر
+ پاسخ چراهایی راجع به مردان - طنز
+ قصه ی چت
+ مهر مادری
+ حكایت سه شپش!(طنز)
+ قرار مسافرت(طنز)
+ جوک جدید و با حال
+ عشق واقعی
+ برادر
+ شقایق
+ پیشرفت خانمها تا سال1530
+ جوك سری چهارم
+ جشن تولد دوست گلم
+ غصه نخور
+ جملات زیبا
+ چند نشانه خیانت یك مرد
+ قصه آدم
+ كوچه (فریدون مشیری)
+ وصیت نامه
+ صفات دانشجویان در كشورهای مختلف
+ آدمك
+ از خود گذشتگی
+ رویایی
+ زندگی برنامه نویسان
+ نامه ای به خدا
+ ماجراهای حسنی و دوستانش
+ تفاوت زنان و مردان
صفحات :

log
کد ماوس