| منوی اصلی
پست الكترونیک خانگی سازی اضافه به علاقه مندیها تماس با مدیر سایت لوگوی من
![]() نویسندگان
موضوعات
آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1390 (1)
هفته سوم دی 1390 (1) هفته چهارم خرداد 1390 (3) هفته اول اسفند 1389 (1) هفته سوم آبان 1389 (5) هفته دوم آبان 1389 (3) هفته دوم بهمن 1388 (4) هفته چهارم دی 1388 (1) هفته سوم دی 1388 (1) هفته چهارم آذر 1388 (8) هفته سوم آذر 1388 (21) هفته دوم آذر 1388 (6) هفته اول آذر 1388 (9) هفته چهارم آبان 1388 (8) هفته سوم آبان 1388 (6) لینکستان
ܓܨOoOoOoO==>ŁŐVEܓܨ
همه چیز از همه جا پاتوق 98 اس ام اس و پیامک اتاق شماره 18 اس ام اس و جوک فروشگاه کارت شارژ **فروشگاه سون مارکت** **+++ نگاه مثبت به زندگی +++** طنز، دانلود، بیوگرافی معرفی سخت افزارهای كامپیوتر برترین کلیپ های موبایل جدیدترین ترفند های موبایل و اینترنت دانلود آزاد با 3erbit هر چیزی كه بخوای شب شعر ((فزولی همه جانبه)) بهترین سایت دانلود طراحی قالب های بلا گفا پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ اخبار ایران اخبار ICT تفریحات اینترنتی تالارهای گفتگو
لینکدونی
خرید پستی شال محرم (-)
کارت شارژ ایرانسل, همراه اول با جوایز (-) فروش آنلاین کارت شارژ با جوایز (-) بزرگترین طراح قالب وبلاگ (-) "ترفند ایرانسل،همراه اول،تالیا،موبایل،کلیپ" (-) آرشیو لینکدونی لوگوی دوستان
آمار وبلاگ
امروز :
افراد آنلاین : نفر بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل مطالب : كل نظر ها : ایجاد صفحه : - ثانیه
|
سرگرمی و طنز
چگونه یک خبر بد را اطلاع دهیم؟!؟ ...
زنی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. زن نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. زن با چهره ای آشفته به او نگاه می کند... دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده... با شنیدن صحبت های دکتر
به تدریج بدن زن شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می
رود. . . . . . با دیدن این عکس العمل،
دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه زن می گذارد و میگوید: شوخی کردم... شوهرت همون
اولش مُرد. |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در دوشنبه 26 دی 1390 و ساعت 09:56 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -
پـاورقی هـای امتحــان یک دانشـجو ...
اولیــن امتحــان: سـلام استـاد عزیــز و محبــوبـم... نوشتـن ایـن نامه در برگـه ی امتحــان کاری است بـس دشــوار چــرا کـه ایــن نخستـین باری اسـت که از غـرورم چشــم پـوشیــدم و با کمـال شرمنــدگی درخواسـتـم را با شمـا مطــرح می کنــم. گویی چـراغ هـای خوشبـختـی ایـن عالـم یکی پـس از دیـگـری به رویـم خاموش شـده انـد. راسـتش را بخـواهیـد موضـوع از ایــن قـرار است کـه دیشـب مـادرم دچــار حمـله ی شدید قلبـی شد و همان مـوقــع به ICU منتـقلش کردیم. دکتـرش اذعــان داشـت که دیـر او را به آنجـا رسانده ایـم و هیـچ امیــدی نیـسـت. از زمـانی که ایـن جمله را شنیـدم حتی اسـمم را یادم رفتـه که چطــور بنـویسـم چه بـرسد به مطالب کتـاب و جـزوه برای ایـن امتحـان. از شمـا عاجــزانه اسـتدعـا می کنـم برای شادی روح مـادر مرحــومم هــم که شده، در حــــق این حقیــر مرحمـتی نمــوده و مـن را از ایـن درسِ شـیـریـن نیــاندازیــد. با تشکــر و عرض پـوزش از ایــن جسـارت. دومیــن امتحــان: سـلام استـاد بـزرگـوار... راستــش
نـمی دانـم چـه بگـویم چــرا که ایـن اولیــن باری اسـت که در گوشـه ای از برگـه ی
امتـحـان برای اســتـادی نـامه مـی نـویســم. عـرض شـود خدمـتتــان که مادربـزرگ عـزیزم
همیــن دیـروز بعـد از 109 ســالگی، جـوانمـرگ شـد و دیده از جهـان فـرو بـست. هنـوز
هم در خاطـرم هست که در لحـظات آخـر عمـرش مـدام نـام شمـا را زیر لـب زمـزمه می کرد
(بس کـه پـیش او از شمـا تعـریف کرده بــودم!).
گرفتـاری برپـایی مجلس کفـن و دفـن و اینهـا هم اصلاً اجـازه نـداد که ذره ای
خــودم را برای ایـن امتحـان آمـاده کنـم. خواهشمـندم در حــــق این حقیــر مرحمـتی
نمــایـید و مـن را از ایـن درسِ دوست داشـتـنی نیــاندازیــد. سومیــن امتحــان: سلام اسـتاد گرامی... راستــش
نـمی دانـم چـه بگـویـم چــرا که ایـن اولیــن باری اسـت که در گوشـه ای از برگـه ی
امتـحـان، برای اســتـادی نـامه مـی نـویســم. مـدتی بود کـه از درد شـدید و کشــنـده
در نـواحی فوقـانـی بدنـم رنـج می بـردم کـه این مسئلـه من را بر آن وا داشـت که بروم
و آزمـایش سیـتـولـوژی بدهـم. همیـن دیروز نتیجـه اش آمــد و مشخص شـد که «سـرطان خـون»
دارم. ایـن سرطان لعنتــی هم که اصلاً تـاب و تـوان برای آدم نــمی گـذارد تـا برای
امتحـان آمـاده شود. پس لطفــاً در حــــق این حقیــر ِ عــاجـز مرحمـتی نمــاییـد
و مـن را از ایـن درس نـیــاندازیــد. برای دیدن بقیه امتحانات و نتیچه آنها روی ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در دوشنبه 19 دی 1390 و ساعت 09:20 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 09:28 ب.ظ
انتقام زن از شوهر خیانت کارش ...
یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!
|