| منوی اصلی
پست الكترونیک خانگی سازی اضافه به علاقه مندیها تماس با مدیر سایت لوگوی من
![]() نویسندگان
موضوعات
آرشیو مطالب
هفته چهارم دی 1390 (1)
هفته سوم دی 1390 (1) هفته چهارم خرداد 1390 (3) هفته اول اسفند 1389 (1) هفته سوم آبان 1389 (5) هفته دوم آبان 1389 (3) هفته دوم بهمن 1388 (4) هفته چهارم دی 1388 (1) هفته سوم دی 1388 (1) هفته چهارم آذر 1388 (8) هفته سوم آذر 1388 (21) هفته دوم آذر 1388 (6) هفته اول آذر 1388 (9) هفته چهارم آبان 1388 (8) هفته سوم آبان 1388 (6) لینکستان
ܓܨOoOoOoO==>ŁŐVEܓܨ
همه چیز از همه جا پاتوق 98 اس ام اس و پیامک اتاق شماره 18 اس ام اس و جوک فروشگاه کارت شارژ **فروشگاه سون مارکت** **+++ نگاه مثبت به زندگی +++** طنز، دانلود، بیوگرافی معرفی سخت افزارهای كامپیوتر برترین کلیپ های موبایل جدیدترین ترفند های موبایل و اینترنت دانلود آزاد با 3erbit هر چیزی كه بخوای شب شعر ((فزولی همه جانبه)) بهترین سایت دانلود طراحی قالب های بلا گفا پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ اخبار ایران اخبار ICT تفریحات اینترنتی تالارهای گفتگو
لینکدونی
خرید پستی شال محرم (-)
کارت شارژ ایرانسل, همراه اول با جوایز (-) فروش آنلاین کارت شارژ با جوایز (-) بزرگترین طراح قالب وبلاگ (-) "ترفند ایرانسل،همراه اول،تالیا،موبایل،کلیپ" (-) آرشیو لینکدونی لوگوی دوستان
آمار وبلاگ
امروز :
افراد آنلاین : نفر بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل مطالب : كل نظر ها : ایجاد صفحه : - ثانیه
|
سرگرمی و طنز
قدر زندگی ...
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند. |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در پنجشنبه 28 آبان 1388 و ساعت 05:18 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 04:27 ب.ظ
من و تو ...
من و تو مثل همیم هر دومون یه آدمیم من و تو هر دومون اسیر یه غمیم من و تو هر دومون زیر یه سقف زندگی می کنیم به نام آسمون من و تو هر دومون همیشه تنهاییم با گریه هامون من و تو هر دومون مهر سکوت خورده به لبامون من و تو هر دومون کبود یاس دلامون |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در پنجشنبه 28 آبان 1388 و ساعت 04:41 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 28 آبان 1388 ساعت 05:14 ب.ظ
عشق ...
یكی بود یكی نبود... اون كه بود نو بودی، اون كه تو قلب تو نبود من بودم. یكی داشت یكی نداشت... اون كه داشت تو بودی، اون كه جز تو كسی رو نداشت من بودم. یكی خواست یكی نخواست... اون كه خواست تو بودی، اون كه نخواست از تو جدا بشه من بود. ********** گل عشق تو هستم شبنمم باش دلم دنیایه زخمه مرحمم باش ز درد بی كسی قلبم شكسته به شهر بی كسی ها همدمم باش دوست دارم شبی را با غمت سر كنم، دفتری از چشمهایم تر كنم، نام آن دفتر كنم دیوان عشق، عشق را عنوان آن دفتر كنم. ********** نرو تنهام نذار با درد و غمهام، اگر چه دلخوری از خیلی حرفام، به قرآنی كه از سایه اش گذشتم، به جون هر دوتامون خیلی تنهام. ********** خوشتون اومد؟ مطالب این پست رو یكی از دوستان عزیز و گلم به اسم زهرا توی دفترچه یخاطراتم نوشته. من كه خیلی ازشون خوشم میاد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در سه شنبه 26 آبان 1388 و ساعت 05:09 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 3 آذر 1388 ساعت 08:43 ب.ظ
دعا ...
دعا می كنم...دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند خدا را می دهم سوگند بر عشق هر ان خواهی برایت ان بماند به پایت ثروتی افزون بریزد كه چشم دشمنت حیران بماند. تنت سالم سرایت سبز باشد.برایت زندگی اسان بماند. چراغ خانه ات تابان بماند. |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در چهارشنبه 20 آبان 1388 و ساعت 07:40 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 04:14 ب.ظ
مرگ انتظار ...
جان به لب امد مرا اما نیامد ان نگار چشم خونینم دوباره در غمش اشكی ببار ارزوی مرگ را هرگز نكردم بر كسی لیك حالا ارزو دارم بمیرد انتظار
|+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در چهارشنبه 20 آبان 1388 و ساعت 07:36 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 05:30 ب.ظ
بخشش ...
اگه نمیتونی خورشید باشی دلیلی نداره تبدیل بشی به یه ابر سیاه و آسمونو خراب کنی....... |+| نوشته شده توسط مینا ولی زاده در چهارشنبه 20 آبان 1388 و ساعت 07:10 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 20 آبان 1388 ساعت 07:16 ب.ظ
امتحان زندگی ...
داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.
|